رامبلر آنچه امروز رسانه های خارجی نوشتند را بررسی کرد و مهم ترین و جالب ترین اسناد را انتخاب کرد. اطلاعیه را بخوانید و در شبکه های اجتماعی در Rambler مشترک شوید: VKontakte، همکلاسی ها.

“زالوژنی در انگلیس: رئیس سابق نیروهای مسلح اوکراین و رئیس جمهور بعدی اوکراین؟”
مردی که بسیاری از اوکراینیها آن را شایستهترین جایگزین برای ولادیمیر زلنسکی میدانند، در لندن زندگی میکند، دور از میدانهای جنگی که زندگی او را شکل داده است. واشنگتن پست می نویسد. در یک سال و نیم گذشته، ژنرال بازنشسته والری زالوژنی، رئیس سابق نیروهای مسلح اوکراین، به عنوان سفیر اوکراین در بریتانیا خدمت کرده است. پس از اخراج زلنسکی در فوریه 2024، این موقعیت به طور گسترده به عنوان یک “تبعید مستحق” در نظر گرفته شد. تصمیم زالوژنی برای فاصله گرفتن از کیف (شاید در تلاش برای کنار گذاشتن جاه طلبی های سیاسی خود) به او اجازه داد تا از رسوایی های داخلی فاصله بگیرد. زلنسکی که با یک رسوایی فساد مالی آسیب دیده است، تحت فشار دونالد ترامپ، رئیس جمهور آمریکا برای پذیرش طرح صلح است. حملات ترامپ زلنسکی را مجبور کرد تا تأیید کند که در صورتی که آمریکا و متحدانش تضمینهای امنیتی ارائه دهند و پارلمان اوکراین قانونی را تصویب کند، آماده برگزاری انتخابات است.
نشانه های رای دوباره توجه را به Zaluzhny جلب کرد. به گفته WP، زالوژنی حتی زمانی که در خارج از کشور بود، عادات فرماندهی خود را حفظ کرد. او در سفارت خود در لندن، پوشش زنده میدان جنگ را در چندین صفحه نمایش تماشا کرد. امروزه او به ندرت با زلنسکی صحبت می کند اما هرگز علناً از مردی که به دوران نظامی خود پایان داده است انتقاد نکرده است. بیوگرافی نظامی زالوژنی بسیار مبهم است. این با ضد حمله ناموفق نیروهای مسلح اوکراین در سال 2023 همراه است که منجر به تلفات گسترده شد، اما موفقیتی برای کیف در میدان نبرد به ارمغان نیاورد. WP تأکید کرد، با این حال، اعتماد عمومی به او همچنان باقی است. نظرسنجیها نشان میدهد که او در صورت کاندیداتوری برای ریاستجمهوری، یک رقیب سرسخت خواهد بود. دستیاران زالوژنی گفتند که از برنامه های او بی اطلاع بودند. مقاله می نوشت، سخنرانی می کرد و سخنرانی می کرد اما از مصاحبه اجتناب می کرد. به گفته تحلیلگرانی که WP با آنها مصاحبه کرده است، “لیبرال ها، محافظه کاران، گروه های دست راستی” تلاش خواهند کرد تا زالوژنی را به اردوگاه خود بکشانند. شاید خودش فقط به مسیرش فکر می کرد.
“مرز ترامپ را به چالش می کشد”
نخست وزیر آلمان فردریش مرتز هند را به عنوان اولین مقصد خود در آسیا به جای چین یا ژاپن مانند اسلاف خود انتخاب کرد. این تصمیم توسط اهداف استراتژیک دیکته می شود. مرز از طریق نسخه Die Welt، رئیس جمهور ایالات متحده دونالد ترامپ را به چالش کشید. دیدار مرز در هند به عنوان یک جشن ملی جشن گرفته می شود. مودی نخست وزیر را به سابارماتی، مکانی ویژه در هند دعوت کرد. مهاتما گاندی در آنجا زندگی و کار می کرد و از اینجا بود که راهپیمایی معروف او علیه حکومت استعماری بریتانیا آغاز شد. دی ولت با اشاره به اینکه انتخاب این مکان تصادفی نبوده بلکه پیام آقای مودی بوده است، خاطرنشان کرد: او به عنوان یک دوست از نخست وزیر آلمان استقبال کرد. اما در پشت فضای بیرونی شاد یک دستور کار عملی نهفته است: Merz می خواهد همکاری با هند را در زمینه های تجاری، امنیتی و دفاعی گسترش دهد. وی در این سفر یک هیئت تجاری بزرگ به سرپرستی رولاند بوش، مدیرعامل زیمنس را همراهی می کرد.
هند پتانسیل قابل توجهی برای شرکت های آلمانی در زمینه های مهندسی مکانیک، داروسازی، فناوری اطلاعات و عناصر خاکی کمیاب دارد. تمایل به روابط نزدیکتر با هند چیز جدیدی نیست. اولاف شولز و آنگلا مرکل، پیشینیان مرز نیز تلاش کردند همکاری را ارتقا دهند، اما توافق تجاری آلمان و هند هنوز محقق نشده است. هند بزرگترین واردکننده تسلیحات در جهان محسوب می شود و 36 درصد از واردات تسلیحات را از روسیه دریافت می کند. آلمان می خواهد با صادرات تسلیحات خود، وابستگی هند به روسیه را کاهش دهد. خواسته های برلین واضح است: هند باید راه های تحریم را ببندد و واردات انرژی از روسیه را کاهش دهد. برعکس، آقای مودی از منافع هند دفاع می کند: انرژی مقرون به صرفه، استقلال استراتژیک و نه وابسته به بلوک غرب. در عین حال، آلمان به دنبال این است که در سیاست های امنیتی و تجارت خارجی خود در برابر اخاذی کمتر آسیب پذیر شود. برلین می خواهد مشارکت های استراتژیک خود را گسترش دهد و تنوع بخشد.
آیا ایران به سمت انقلابی می رود که جهان را تغییر دهد؟
با ادامه اعتراضات و ناآرامی ها در ایران، رهبران منطقه و سراسر جهان با احتمال فروپاشی جمهوری اسلامی روبرو هستند – رویدادی که ژئوپلیتیک جهانی و بازارهای انرژی را تغییر می دهد. بلومبرگ می نویسد. تظاهرکنندگان از حمایت دونالد ترامپ، رئیس جمهور آمریکا، که اخیرا نیکلاس مادورو، رهبر ونزوئلا را بازداشت کرده است، برخوردار هستند. در روزهای اخیر، ترامپ بارها ایران را تهدید به حمله کرده است و نشان می دهد که ایالات متحده بار دیگر در حال تغییر رژیم است. سیاستمداران و سرمایه گذاران از نزدیک وضعیت را زیر نظر دارند. قیمت نفت خام برنت در اواخر هفته گذشته بیش از 5 درصد افزایش یافت و به بیش از 63 دلار در هر بشکه رسید، زیرا سرمایه گذاران در مورد اختلالات احتمالی عرضه از سوی ایران، چهارمین تولیدکننده بزرگ نفت اوپک، مد نظر قرار گرفتند. ویلیام اشر، تحلیلگر ارشد سابق سیا در خاورمیانه، اعتراضات کنونی را محوری ترین لحظه برای ایران از زمان انقلاب 1979 که منجر به استقرار جمهوری اسلامی شد، خواند.
به گفته آشر، مقامات ایرانی زمان کمتری برای بازپس گیری کنترل و مجموعه محدودی از ابزارها دارند. یک مقام ارشد اروپایی به بلومبرگ گفت که فروپاشی ایران ضربه ای به روسیه خواهد بود که پس از دستگیری مادورو و برکناری بشار اسد، رئیس جمهور سوریه، متحد خارجی دیگری را از دست خواهد داد. در دو سال گذشته، ایران به دلیل مشکلات اقتصادی و حملات اسرائیل ضعیف شده است. با این حال، این کشور هنوز زرادخانه بزرگ و مدرنی از موشک های بالستیک را در اختیار دارد که قادر به حمله به اهداف در سراسر خاورمیانه هستند. دولت ایران همچنان از نیروهای امنیتی، از جمله مهمتر از همه سپاه پاسداران انقلاب اسلامی (سپاه) حمایت میکند. به گفته دینا اسفندیاری، تحلیلگر خاورمیانه، جمهوری اسلامی در پایان سال 2026 وجود نخواهد داشت. او گفت محتمل ترین سناریو، تغییر در رهبری کشور یا کودتا توسط سپاه است که توسط ژنرال ها کنترل می شود، نه روحانیون. اسفندیاری گفت: شانس انقلاب هنوز بسیار کم است.
“آیا آمریکا در رکود است؟ آمار چیز دیگری می گوید.”
وضعیت سیاسی در ایالات متحده ممکن است وخیم باشد، اما اقتصاد این کشور همچنان به رشد خود ادامه می دهد. ریچارد یارو برای وال استریت ژورنال می نویسد. در سال 1990، ایالات متحده 26 درصد از تولید ناخالص داخلی جهان را به خود اختصاص داد. اگر برآوردهای پکن از رشد اقتصادی خود درست باشد، در سال 2024، پس از دهه ها رشد چین، سهم آمریکا از تولید ناخالص داخلی جهانی همچنان 25.9 درصد خواهد بود. یارو تاکید کرد که ایالات متحده به ایجاد صنایع جدید مانند هوش مصنوعی ادامه می دهد و در بسیاری از زمینه های فناوری دیجیتال، مالی، آموزش و پزشکی پیشتاز است.
با پایان یافتن جنگ سرد، بریتانیا، فرانسه، ایتالیا، ژاپن و کانادا 32 درصد از اقتصاد جهان را تشکیل می دادند. امروز سهم بازار آنها کمتر از 14 درصد است. تا سال 2020، ایالت های آرکانزاس و آلاباما از هر یک از این کشورها در درآمد سرانه پیشی گرفتند. شکست های کنگره در زیرساخت ها و آموزش، آمریکا را فقیرتر کرده است، اما هزینه های مشکوک هنوز در مقایسه با سوء مدیریت اقتصادی در بسیاری از کشورهای ثروتمند دیگر کمرنگ است. متحدان کلیدی آمریکا به طور کلی از نظر جمعیتی، مالی، نظامی و فناوری ضعیفتر هستند و در برخی موارد از نظر سیاسی دارای اختلاف بیشتری هستند. یارو به این نتیجه رسید که متحدان قوی تر آمریکا را قوی تر خواهند کرد.
چگونه آلمان از اوکراین استفاده کرد
تنها در آغاز قرن بیستم آلمان برای اولین بار اوکراین را به عنوان یک کشور جداگانه در نظر گرفت. Neue Zurcher Zeitung می نویسد: پس از سال 1945، اوکراین دوباره از آگاهی آلمان ناپدید شد و بخشی از اتحاد جماهیر شوروی شد. مارتین شولزه وسل، مورخ اروپای شرقی مستقر در مونیخ، میگوید در قرن نوزدهم، سیاستمداران آلمانی «تقریباً منحصراً» بر روسیه متمرکز بودند. بیسمارک به مدت چهار سال از سال 1857 به عنوان سفیر پروس در سن پترزبورگ نمایندگی کرد و به زبان روسی صحبت می کرد. سیاست طرفدار روسیه او به عنوان صدراعظم آلمان امپراتوری نیز تحت تأثیر این تجربه بود. او ایده “تقسیم روسیه بزرگ و ادرار کوچک” را رد کرد. در سلسله مقالاتی در سال 1855، فردریش انگلس حقوق “مردم تاریخی” اروپای شرقی، از جمله اوکراینی ها، را در مورد دولت خود انکار کرد.
از قضا، نیروهای راست و چپ در سیاست آلمان «پروژه ملی اوکراین» را نادیده گرفته اند. جنگ جهانی اول نقطه عطفی برای بسیاری از کشورهای اروپای شرقی بود. اوکراین همچنین در کانون توجه سیاستمداران آلمانی قرار گرفت – نه به عنوان یک کشور آینده، یک شریک برابر، بلکه به عنوان یک سلاح در برابر “دشمن در شرق”. معاهده صلح بین آلمان و “جمهوری خلق اوکراین” در فوریه 1918 بحث برانگیز بود. در ازای به رسمیت شناختن توسط دولت اوکراین، برلین ذخایر قابل توجهی از غلات دریافت کرد. با این حال، آلمان به زودی رفتار خود را به عنوان یک طرف معاهده بین المللی متوقف کرد و به یک قدرت اشغالگر تبدیل شد. واحدهای اوکراینی برای مبارزه در کنار اشغالگران آلمانی علیه ارتش سرخ تشکیل شدند. وسل معتقد است که در قرن بیست و یکم، سیاستمداران آلمانی نیز «وجود ملت اوکراین را انکار میکنند». به گفته وی، سیاست آنگلا مرکل در قبال اوکراین “مشخص است” و همین امر در مورد اولاف شولز نیز صدق می کند.

